قالب پرشین بلاگ


آبي ترين عشق
 

مهرباﻧﻴﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐسی ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ می دانی با او خواهی ﻣﺎﻧﺪ....
 

وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ....

 

ﭼﻴﮑﺎﺭ ﻣﻴﮑﻨﯽ؟؟؟؟

 

ﺍﺳﻤﺸﻮ ﺍﺯ ﻣﻮﺑﺎﻳﻠﺖ ﭘﺎﻙ ﻣﻲ ﮐﻨﯽ...

ﻣﺴﻴﺠﺎﺵ ﺩﻳﻠﻴﺖ ﻣﻲ ﺷﻪ...

ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﻴﮕﻲ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ ﺟﻠﻮﻡ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﺑﻴﺎﺭﻳﻦ.

ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ ﮐﺮﺩی...

ﺑﺎ ﺟﺎﻱ ﺧﺎﻟﻴﺶ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ.

با ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﺸﺎﺑﻪ ﺍﺳﻤﻲ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ..

ﺑﺎ ﺍﻫﻨﮕﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ..

 ﻭﻗﺘﻲ ﻏﺬﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻱ ﻭ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻴﺎﺩﺵ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ...

ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯﺕ ﺳﺮﺍﻏﺸﻮ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻥ ﭼﻴﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ...

ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﻼﻣﺸﻮ ﻣﻲ ﺷﻨﻮﻱ ﭼﻴﻜﺎﺭ میکنی؟.


ﺍﮔﻪ ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻧﮑﺮﺩﻡ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ...

ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺧﻴﻠﯽ ﻫﺎ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﻡ ﺑﻮﺩﻥ ...

ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻮﺩﻩ ...

ﺧﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺫﺍﺗﻢ ﺑﻮﺩ ...

ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺩﻣﺖ ﺑﺎﻻ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻴﺰی ﺑﻮﺩی...

ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻫﻢ ﻗﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﺷﯽ...

ﺍﮔﻪ ﺗﮏ ﭘﺮت ﺑﻮﺩﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ...

ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﭙﺮﻡ...

ﺍﮔﻪ ﺩﻟﻤﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﺗﻮ ﻋﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩی ...

ﺩﻟﻢ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﻤﻴﺸﺪ...

ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﻤﺎﺭی ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ...

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﺧﻴﻠﯽ ﺷﺎﺥ ﺑﻮﺩی...

ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﺗﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﻴﺰﺍﺷﺘﻢ...


ﺧﻼﺻﻪ ﺍﮔﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﻡ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺖ ﻣﻴﮑﻨﻢ

ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﻭﺍﺳﻢ ﺁﺳﻮﻧﻪ ...

ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍﻩ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﺭﻭ ﺳﺨﺖ ﮐﺮﺩی ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﺁﺳﻮﻥ ﺑﺮﻡ ...

 

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 16:49 ] [ رضا ]

ﮔــﺬﺷﺘــﻪ ﻣــﻦ ﮔــﺬﺷــﺖ !...
ﺣـﺘﻲ ﻣﻲ ﺗــﻮﺍﻧـﻢ ﺑـﮕﻮﻳـﻢ ﺩﺭ ﮔـﺬﺷــﺖ
!...
ﻭ ﻣـﻦ ﺑﺮﺍﻳـﺶ ﻣﺎﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺳـﻮﮔﻮﺍﺭﻱ ﻭ ﺳﮑـﻮﺕ

ﮐﺮﺩﻡ ...
ﺧﺎﻃـﺮﺍﺗـﻢ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﻭ ﺭﻭ ﮐـﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻱ ﮐـﺎﺵ ﻫـﺎﻱ ﻓـﺮﺍﻭﺍﻥ

ﮔﻔـﺘﻢ !......
" ﻭﻟﻲ ﺩﻳﮕـﺮ ﺑـﺲ ﺍﺳـﺖ "...
ﺑـﻪ ﺷـﺮﻭﻋﻲ ﺩﻳﮕـﺮ ﻣﻲ ﺍﻧـﺪﻳﺸﻢ ....

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 16:23 ] [ رضا ]
نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا

من, نمي دانم.....

نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.

نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم

هنوزنمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.

تحمل جاي خاليش توي تک تک لحظه ها سخت تر است يا...

نمي دانم شکستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شکستن قلبم.

نمي دانم تو به من "عشق" را آموختي يا مي خواهي "نفرت" را يادم بدهي.

نمي دانم که بگويم: "چرا آمدي؟" يا بپرسم که: "چرا رفتي؟"

من نمي دانم, تو به من بگو..........

[ شنبه دهم خرداد 1393 ] [ 2:51 ] [ رضا ]

از کودکی آرزو داشتم روزی بتوانم پرواز  کنم ....
دلبر میگوید: آرزو اگر براورده شود که دیگر آرزو نیست.
سرم را بالا میگیرم، مینگرم، دیگر کودک نیستم و آرزویم دیگر آرزو نیست...
میان زمین و آسمان مانده ام، همانند پرواز لذت دارد اما ترس از سقوط لذت آن
را......
سقوط، حتی تصورش هم نمیگنجد در ذهن بی سر و سامانم.
چه بگویم. بگویم از اینکه دلبر دل نوشته هایم را بیانیه می نامد، بگویم از اینکه حالمان
 را میبرد به آینده ام میدوزد( خوب بخوان) حالمان، آینده ام.
دریغ از اینکه بداند تمام آینده زندگی من خود اوست.
دریغ از اینکه بداند زمانی که در خیال می پروراند آینده ی من را من در حال زندگی کردن با اویم.
دریغ از اینکه بداند چه بی بهانه دوست میدارمش. 
دریغ از اینکه بداند........
دل نوشته هایم گلایه نیست. عشق است. هجو نیست. احساس است. آینده نیست. حال است.
خودمان میسازیم آینده مان را. خودمان. میسازیم. با هم. من و تو.    
خیال میپنداری افکارم را. لبخند میزنی به آرزوهایم. هراسی نیست. بگذار دل خوش
 باشم با خیالت. بگذار در باورم بماند که تو نیز دوستم داری. همان گونه که در باورت
گنجاندم عاشقانه ستایش کردنم را.
آری خوب من....
حس تو حس پرواز است. پرواز زیباست اما ترس از سقوط........
همین که عاشقانه تو را دوست میدارم مرا کافیست. چه مرا دوست بداری چه نه....
 چه مرا دیوانه بنامی چه نه....چه بگویی کمتر از روز پیش دوستم داری چه نه.....
چه زیر باران بمانی و مرا زیر پا بگذاری چه نه..........

[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 2:47 ] [ رضا ]

زیــر دوش آب ســرد

بــاز هق هق گریــه هایی که در صدای شـر شـر آب گم می شوند …
دست خـــودم که نـیست
یــاد شـانـه هایت که می افتم ســـــرم سنگین می شود !
بـــــی خـــیــــال …
… مـن بــا آرامبخـش هایـم به رخـتخــواب زنجــیـر می شوم …
تــــو ؛ رخـتخـوابش را به رخـتخـوابت نــزدیکتـر کن !
صـدای نـفسـهایی که برایش می کشی نـفـســـم را حـبس می کند
یکی مـــرا بـیــدار کند …
شــایـد خـــواب مـانــده بـاشــم !!
[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 2:39 ] [ رضا ]

مدت هاست دلم احساس سنگینی می کند...
مدت هاست یاد گرفته ام گریه نکنم ...
مدت هاست دلم نتوانسته خودش رو سبک کنه ...
مدت هاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد ...
مدت هاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد، چه خوب چه بد
نسیمی بود که وزید و رفت ...
مدت هاست دل تنگ بارانم ...
مدت هاست عاشقی را از یاد برده ام ...
مدت هاست یاد گرفته ام بگویم، بنویسم خوبم تا بقیه بشنوند و بخوانند
و باور کنند که خوبم ..

[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 2:37 ] [ رضا ]


تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام 
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو 
دردش متفاوت باشد ویرانم می کند 
من از دست رفته ام ، شکسته ام 
می فهمی ؟ 
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛ 
اما اشک نمی ریزم 
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 19:27 ] [ رضا ]

 

بعضی حرفها رو نمیشه گفت...
باید خورد!
ولی بعضی حرفها رو نه میشه گفت،نه میشه خورد...
حالا چی میشه...!
میمونه سر دل!
میشه دلتنگی!
میشه بغض!
میشه سکوت!
میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چته...!
[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 19:25 ] [ رضا ]
هرشب این دل میگوییم : بیهوده به این جاده بی سوار چشم ندوز او که رفته بر نمیگردد...

هر روز تقویم روی دیوار را خط میزنم .......

امروز حتی دگر برای تقویم  دیوار هم تکراری شدم...

باز هم نمیخوایی بیایی نمیدانم چرا ... ولی همیشه

آنقدر به جاده که  از آن رفتی چشم میدوزم که  حتی طلوع وغروب خورشید برایم  بی معنی میشود...

 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده

است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬

داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق

وجودم را لرزاند .

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 16:3 ] [ رضا ]

هزار بار با خودم گفتم ... فراموشت کنم ...

        گفتم تمام خاطرات را به دست باد بسپارم مگر آرام شوم اما نشد

       هزار بار با خودم گفتم ... من رفتم .. تو رفتی ... کسی نیست برای با هم بودن

         اما ....... باز هم سایه های

 خاطراتت مرا رها نکرد

 نمی دانم من در این خاطرات غرق شدم یا خاطرات مرا در آغوش گرفته ...

  اما ...اما نمی خواهم حتی لحظه ای

          فراموشت کنم با این که می دانم تو خودت این را نمی دانی

 ولی همین که قلبم .. روحم با توست برای من کافیست

             وقتی عاشقی .. اصلا لازم نیست بفهمی چه پیش می آید ...

             چون همه چیز درون تو رخ می دهد

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 16:28 ] [ رضا ]

این را میدانم که تنهایم گذاشتی و رفتی ولی این را مینویسم و بارها با خود تکرار میکنم که نام من هر چند از دل تو پاک شد نام تو با هر تپش در قلب من تکرار شد.

نام من بی معنی و دیگر برایت هیچ نیست نام تو حک شد بر قلب من تا زمانی که تنم در خاک شد . 

رفتی ولی این و بدون هرجا باشی دوست دارم.هنوز برای دیدنت به رویاهام پا میزارم.

دل من و شکستی وقتی تنهام گذاشتی.کاش میدونستم که تو هیچ وقت دوسم نداشتی.

 دل منو شکستی اما یادت بمونه که هیچ کس مثل من قدرت رو  نیست بدونه. رفتی ولی این و بدون چفدر دلم میسوزه.

 عمری دروغ شنیدم با این همه صداقت آخه به هیچ رسیدم . من و بگو دلم رو پاک به تو باخته بودم . نفهمیدم روی آب خونم و ساخته بودم...

ای کاش توی مغازه های این شهر دل هم فروشی بود و می رفتم دلی تازه و نو میخریدم دلی که اسم هیچ کسی روش حک نشده باشه واز دست این دلم خلاص میشدم اخه مگه گناه من جز دلدادگی چی بود که تو اوج جوونی پیر وداغون شم.تا به کی باید با این بغض خفته در گلو شب رو به صبح برسونم بغضی که باعث پایان این زندگی سراسر غم من خواهد شد

خودت خوب میدونی در حقم ظلم و جفا کردی....

 

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 16:24 ] [ رضا ]

دیگر مهم نیست بودنت

روزی آمد که دل بستم به تو،از سادگی خویش دل بستم به قلب بی وفای تو
روزها میگذشت و بیشتر عاشقت میشدم، یک لحظه صدایت را نمیشنیدم غرق در گریه میشدم
روزی تو را نمیدیدیم از این رو به آن رو میشدم!
گفتی آنچه که میخواهم باش ، از آنچه که میخواستی بهتر شدم
گفتی تنها برای من باش ، از همه گذشتم و تنها مال تو شدم
روزی آمد که من مال تو بودم و تو عاشق کسی دیگر
اینک تنها اشک است که از چشمان من میریزد
تنها شده ام ، باز هم مثل گذشته همدم غمها شده ام
راهی ندارم برای بازگشت ، به یاد دارم شبی دلم تنها به دنبال ذره ای محبت میگشت
نمیپرسم که چرا مرا تنها گذاشتی ، نمیپرسم که چرا قلبم را زیر پا گذاشتی
میدانستم تو نیز مثل همه …
نمیبخشم تو را …

نمیبخشم تو را ، این تو بودی که روزی گفتی با دنیا نیز عوض نمیکنم تو را
دنیا که سهل است ، تو حتی نفروختی به کسی دیگر مرا
ولي........
نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام
مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم
تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم
تو را نمیبخشم ، و اینک روزی آمده که به خاطر تو حتی نمیریزد یک قطره اشکم!

[ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 22:13 ] [ رضا ]

با مداد رنگی روزه آمدنت را نقاشی میکنم و جادهای رفتنت را خط خطی! کسی برایه من نیست.

 

بیا غلط های زندگیم را به من بگو و زیر اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دریایی مرا در بر

 

میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من..............................!!!

 

کدام صبح میایی؟ کدام چمدان ماله توست؟ کدام دست ترا به من میرساند؟کدام روز ماله من

 

میشوی؟بیا که درده دلم را فقط تو میفهمی.

[ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ] [ 1:46 ] [ رضا ]
نمی گویم كنارم بنشین
اگر تو می خواهی تنهایم بگذار
نمی گویم به چشمانم نگاه كن
اگر تو می خواهی چشمانت را بر من ببند
نمی گویم با من حرف بزن
اگر تو می خواهی خاموش باش
نمی گویم به من لبخند بزن
اگر تو می خواهی ابروانت را در هم بكش
تنها می گویم كه چه خودت بخواهی ، چه نخواهی
عاشقت هستم و عاشقانه دوستت دارم
[ جمعه دوازدهم تیر 1388 ] [ 19:3 ] [ رضا ]
می نویسم تا بدانی که :
هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !
می نویسم تا بدانی :
باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !
می نویسم تا بدانی :
رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !
می نویسم تا بدانی :
اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !
می نویسم تا بدانی :
دوستت دارم
و یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند ! ! !

[ جمعه دوازدهم تیر 1388 ] [ 19:0 ] [ رضا ]
وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

[ جمعه دوازدهم تیر 1388 ] [ 18:49 ] [ رضا ]

خيلي سخته آدم يكي رو دوست داشته باشه اما به خاطر اينكه مي‌ترسه از دستش بده بهش نگه دوست دارم.

خيلي سخته آدم يكي رو دوست داشته باشه اما اون قدر دوست داشتنش رو ندونه

خيلي سخته اوني كه دوسش داري كنارت باشه اما فرسنگ‌ها ازت دور باشه

خيلي سخته اوني كه دوسش داري رو وقتي ببيني قلب كوچيكت تندتند بزنه اما به خاطر اينكه نفهمه سرتو بندازي پايين.

خيلي سخته وقتي داري با ذوق و شوق باهاش حرف مي‌زني اون فقط نگاه سرد و بي‌روحشو نثار قلب عاشقت كنه.

خيلي سخته اوني رو كه دوسش داري رو ببيني كه داره با عشق ديگه‌اش صحبت مي‌كنه و وقتي تو با قلب شكسته‌اش بهش نگاه كني اون سرشو برگردونه و محلت نذاره.

خيلي سخته وقتي بهش بگي دوست دارم اون به جاي اينكه بهت بگه من ديوانه وار مي‌خوامت فقط  نگاه يخ زده‌اش رو بهت بندازه و قلبت از سردي نگاش به خودش بلرزه.

خيلي سخته وقتي  تمام حرف‌هاي عاشقونه‌اي كه يه روزي بهت مي‌زد رو بياد ازت پس بگيره و بگه از اين به بعد بهم فكر نكن.

خيلي سخته يه روزي كه اون بهت مي‌گفت من فقط تو رو دوست دارم بفهمي كه نه ... اون به غير از تو يكي ديگه رو داشته و يا اينكه قبل از تو به يكي ديگه ابراز علاقه كرده باشه و يكي ديگه رو دوست داشته.

چرا همه معشوقه‌ها به عاشق‌ها وفا نمي‌كنن....

وقتي كه بهت ابراز علاقه مي‌كنن فكر مي‌كني واقعاً دوستت دارن و به غير از تو به كسي ديگه نگاه نمي‌كنن چه برسه كه فكر كنن به خاطر اينكه خودشون گفته‌ان كه من به غير از تو كسي رو دوست ندارم و به غير از تو كسي رو نمي‌خوام ...

با اين حرف‌هاشون باعث مي‌شن بهشون اعتماد كني و كم كم قلبتون رو كه به كسي نداده بودين به اونا بدين و ديوانه‌وار اون‌ رو دوست داشته باشي.

اما ....

بعد از يه مدت كوتاه بي‌هيچ دليلي و با حاشيه‌تراشي مي‌خواد تنهات بذاره مي‌گه اصلاً دوست نداره اصلاً دروغ گفتم كه خيلي دوست دارم ... وقتي بهش بگي من نمي‌تونم بدون تو زندگي كنم .. من بدون تو مي‌ميرم اون فقط مي‌گه همون جوري كه قبل  از من داشتي زندگي مي‌كردي بعد از من هم مي‌توني زندگي كن پس برو پي كارت. ..

و اين است خاصيت عشق ...

تنهايي و اصارت و غربت

[ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ] [ 16:19 ] [ رضا ]

 

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

 

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنــــــــــم

 

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهــم

 

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنـم

 

رفتم کنار پنجره  دیدم تو را با... بگــــذریـــم

 

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنــــم

 

من عاشـــــق چشم توأم تو مبتلای دیگـــــری

 

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنـــم

 

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنــــــم

 

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنـــــم

 

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولـــــی...

 

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنــــــم!

 

[ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ] [ 4:26 ] [ رضا ]

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار

خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

 

اما از روزي که تو راديديم نوشتم

از تنهائي  بيزارم چون تنهائي  ياد آور لحظات تلخ بي توبودنم است

از تنهائي  بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند

از تنهائي  بيزارم چون به تو وابسته ام

از تنهائي  بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي

مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است

از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد

از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد

از تنهائي  بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم

از تنهائي  بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم با تو بودن را فرياد ميزند

از تنهائي  بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم

هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم

تا هميشه ماندگار باشم

تنهايم نگذار

[ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ] [ 4:21 ] [ رضا ]

کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست میدهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه
تمام حرفهایت رابه او بگویی،پیش از آنکه همه لبخندهایت رابه او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا،
بال میگیرد و دور می شود ، فکر می کردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دورخود

می چرخد و خورشید از پشت کو ه ها سرک می کشد در کنارش باشی...

[ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ] [ 4:16 ] [ رضا ]

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. 

من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، 

 در خستگي،در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد. 

من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت های 

عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي  

کوچک، برايش يک خاطره باشد.او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد 

 که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است. 

اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش  

بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. 

همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... 

تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛  

ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟ 

آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟


[ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ] [ 4:3 ] [ رضا ]
   بی توتـموم لحظه هام اسـیرغصه وغـمه

         یه روزمیام به دیدنت هرچی ببینمت کمه

              نمی رسه به گــوش تـوصدای فریـاد دلـم

                  یه روز می فهمی دردموکه زیرخاکموگلم

                        اشک چشاتومی بینم دل توهم پرازغمه

                   غریبی هم بدچیزیه اما دلامون با همه

              روتو بکن سمت خدا بیا خدا خدا بکن

           بیا یه بارهم که شده زیرپاتو نگاه بکن

   یواش یواش تموم میشه ثانیه های بی کسی

 اگه تحمل بکنی یه روزبه دریـا میرسی

[ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ] [ 3:44 ] [ رضا ]
        برگ زردپایـیزم ازدردوغــم لبریـزم         

                 بایادت درتنهایی اشـک حسـرت مـیریزم

                      ازنگاهم تونخوانده ای رازقلــب شکسته ام     

                             باخیالت دردل شب گرم صحبت نشسـته ام

                                جزمـحبت چه کــرده ام به من بگوبه من بگو  

                                    مــــن بــیـاد  توام ولــی توهمــیشه بـه یــاد او

                                           ازنگاهــم تونخـوانــده ای رازقلب شکسته ام  

                                                    با خیـالت دردل شب گرم صحبت نشسته ام

[ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ] [ 3:41 ] [ رضا ]

چقدر همه چیز باورنکردنی شده.

کی فکرش رو می کرد که من یه روزی چیزی بخونم که نزدیکش هم نمی رفتم.

یا آدم هایی رو از زندگیم پاک کنم که یه روزی

 فکر می کردم بدون اونها نمی تونم زندگی کنم.

کی فکرش رو می کرد که من دقیقا کارایی رو بکنم که یه زمانی محکوم می کردم.

کی فکرش رو می کرد که من...

کی فکرش رو می کرد که ما...

کی فکرش رو می کرد که تو...

کی فکرش رو می کرد که اون...

گاهي چيزي براي تعجب كردن وجود نداره.

 آن وقت ميشه مچاله شد روي آن مبل قهوه اي گنده

 بغل پنجره و هي با پا پرده را رقصاند و رفت توي خيالات خام!

خیال تویی که فردا این موقع اینجا نیستی...

[ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ] [ 3:22 ] [ رضا ]
شبه … هرچند من مثله همیشه بی تو بیدارم/*/**
نمی تونم که از فکر و خیالت دست بردارم */***
تمومه خاطراتت مثل هر شب پیش چشمامه/*/**
گمونم عاقبت می افته به دیوونگی کارم*/***
اگه بودی واسم مثه همیشه قصه میگفتی/*/**
توی شبهای بی خوابی صدات لالائی من بود*/***
تو ماه توی حوض قصه بودی.. ماهی تنها!/*/**
شبای قطبی و بارونیه من با تو روشن بود*/***
یه شب قصه یه شب شعرو ترانه یادته اونشب/*/**
چقد مست و خرابم کردی از بس که غزل خوندی*/***
ولی من قدر چشماتو ندونستم یه شب اخر /*/**
خوابم بردو نفهمیدم کجا ی قصه جا موندی*/***
حالا شب هام همه تاریکوتاره غرق تنهایی/*/**
نمیدونم کجای این شلوغیای دنیایی*/***
ببخش ای شهرزاد قصه گو من با تو بد کردم /*/**
هزار ویک شبی میشه که دنبال تو می گردم */***
چشام از درد میسوزه دلم از غم تنم ازتب/*/***
میخوابم با امید اینکه برگردی تو فرداشب*/***
[ چهارشنبه سوم بهمن 1386 ] [ 2:16 ] [ رضا ]
روزی که دل بستم فکر نمیکردم که دل بریدن هم هست و روزی که دوست داشتم فکر نمیکردم که دشمنی هم هست و روزی که عاشق شدم فکر نمیکردم که نفرت و تنفر هم هست و روزی که در بارون با آن صدای دلنیشینش قدم میزدم فکر نمیکردم که بیابون با آن همه خشکی اش هم هست و روزی که تنها نبودم فکر نمیکردم که تنهایی هم هست اما حالا میدانم......................................... که هست
[ چهارشنبه سوم بهمن 1386 ] [ 2:10 ] [ رضا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نظرات وبلاگ رو تا خودم تاييد نكنم نشون داده نميشه.لطفا نظر بديد فقط خودم ميخونم. انتقاد و پيشنهادم داشتين بگين.
خیلیا میان نظر میدن ولی آدرس وبلاگشونو نمیذارن بعد میگن به من سر بزن. اگه نیومدم چون آدرسو نذاشتین.
امکانات وب

جاوا اسكریپت